اخبار(7)
کیانا بر اساس توافق انجام گرفته با مسئولین مدرسه مصطفی خمینی، کلاس های جمعه آینده خود را در محل دفتر مرکزی گروه برگزار خواهد کرد. از این پس بعد از برگزاری سه جلسه در مدرسه، یک جلسه در دفتر برگزار خواهد شد.
کیانا بر اساس توافق انجام گرفته با مسئولین مدرسه مصطفی خمینی، کلاس های جمعه آینده خود را در محل دفتر مرکزی گروه برگزار خواهد کرد. از این پس بعد از برگزاری سه جلسه در مدرسه، یک جلسه در دفتر برگزار خواهد شد.
به نام خدا
فردا كيانا سومين جلسه كار خود را در مدرسه جديد شروع مي كند. آموزش در روزهاي جمعه جدا از جذابيت هاي خاصي كه براي بچه ها و همكارها دارد، داراي سختي هاي خاص خودش نيز است. اين سختي ها از مشكلات جذب همكار داوطلب براي روزهاي جمعه شروع مي شود و به هزينه هاي خيلي زياد مدرسه ختم مي شود. هزينه اي كه ما مجبور هستيم براي گرفتن روز تعطيل سرايدار مدرسه به او پرداخت كنيم. با همه اينها نمي شود مدرسه جمعه را تعطيل كرد زيرا كه درس خواندن در يك محيط آموزشي واقعي بر بچه ها تاثير گذار است. ما احتياج به كمكهاي زيادي داريم. جمعه . مدرسه شهيد مصطفي خميني. كرج. جهانشهر. خيابان كسري. خيابان پنج غربي
برگزاري جلسه سخنراني و پرسش و پاسخ
برگزاري جلسهي سخنراني و پرسش و پاسخ با حضور دكتر اصغري نژاد، روانپزشك و استاد دانشگاه و از اعضاي شوراي اوليا و مربيان ِكرج ، در دفتر گروه و با حضور مربيان بخش آموزش تشكيل شد. موضوع اين جلسه حول محور مسائل تربيتيِ دانشآموزانِ تحت پوشش بود.
نامهاي كه به نتيجه نرسيد!
نامهاي با موضوعِ ”درخواستِ ترتيب دادن برنامهاي شاملِ كارگاه نقاشيِ آزاد توسط كودكان تحت حمايت و اجراي موسيقي بلز و فلوت به نفع كودكان كار“ در محل پارك خانوادهي جهانشهر به معاونت فرهنگيِ شهرداري براي روزهاي 23 و 24 و 25 مرداد ارائه شد كه در مرحلهي آخر، با ممانعت سازمان پاركها و فضاي سبز شهرداري، روبرو شد.
نامههاي در حال پيگيري
1- نامهاي با موضوع ”درخواست برگزاري برنامهي كتابخواني و نقاشي در محوطهي فرهنگسراي كوثر در روزهاي پنجشنبه و جمعه، بعدازظهرها، در فصل تابستان (!؟) به معاونت فرهنگي-اجتماعي شهرداري ارائه شد و با روزهاي پنجشنبه، از سساعت 9 صبح تا 18:30 عصر موافقت شد. بنابراين، پنجشنبه هاي باقي مانده برنامهي مذكور در محلِ فرهنگسراي كوثر برگزار ميگردد.
2- درخواستِ كلاس از فرهنگسراي كوثر براي بار دوم در نامهاي با ضميمهي برنامهي زماني مربيان به معاونت فرهنگي- اجتماعي شهرداري ارائه شد. متأسفانه در پيگيري نهايي، مشخص شد اين نامه مدتي است كه مفقود شده است!
»
ضمناً از افرادي كه ميتوانند در جهت پيگيري و ارائه نامههاي صادره از مؤسسه به ادارات مختلف كمك كنند، تقاضا ميشود مشخصاتِ خود را به همراه ساعات فراغت در اولين فرصت به دفتر كيانا و سركار خانم مهراني اعلام نمايند «
اردوي تابستاني
جمعه 26 مردادماه 1386 همهي دانشآموزانِ كيانا به همراهِ مربيان خود براي ايجاد تنوع در برنامهي آموزشي، اردويي را در كوه نور برگزار كردند. در آنجا بروشور هاي تبليغاتي مؤسسسه هم جهت معرفي بين افراد حاضر در آنجا توزيع شد .
شركت در كارگاه نيازسنجي
خانمها مهدوي و محمدياري ، مسئولينِ آموزش مدرسه و دفتر كيانا، به نمايندگي از گروه، در كارگاهِ نيازسنجي كه توسط انجمن تاكِ سرزمين من و با حمايت شبكه ياري كودكان كار و خيابان در مركز تشكلهاي غير دولتي در تهران در تاريخ 20 و 21 تيرماه از ساعت 8:30 لغايت 16:00 تشكيل شد، شركت كردند.
جلسهي مربيان
جلسهاي با حضور مربيانِ بخش آموزش در تاريخ 23/5/86 در محلِ دفتر كيانا برگزار شد كه نتيجهي آن پيگيري تعدادي از كارهاي مربوط به آموزش و تبليغاتِ آموزشي بود.
برگزاري كلاسِ تاريخ افغانستان
خانم مرادي به نمايندگي از گروهِ آموزش، در كلاسِ تاريخ افغانستان كه توسط انجمن حمايت از كودكان كارِ مولوي در روزهاي پنجشنبه 14 تير و پنجشنبه 21 تير در همان مركز تشكيل شد شركت كردند .
تجهيز امكانات دفتر
جهت تهويهي هواي دفتر و خنك سازي فضاي آن، در فصل تابستان، با كمكِ مالك دفتر دو دستگاه پنكه و تهويه تهيه شد.
پيگيري وام كيانا
به دنبال پيگيريهاي قبلي جهتِ دريافت وامِ قرضالحسنه از بانك صادرات، وام مذكور تا مرحلهي پيدا كردن ضامن به طول انجاميده. اميد است با كمك اعضاء و آشنايانِ گروه، دريافت اين وام به سرانجام برسد.
اضافه شدنِ مواد درسي در دفتر
درس قرآن به مواد درسي دانشآموزانِ دفتر اضافه شد. پيش از اين در مقطع ابتدايي درسهاي فارسي، رياضي، و علوم تدريس ميشد. جالب اينكه برگزاري اين كلاس با استقبال چشمگيري از سوي دانشآموزان و خانوادههايشان روبرو شد.
همكارِ جديد
از تاريخ اول شهريور 86 خانم مهراني به جاي خانم حسيني در بخش اداري و خدماتي دفتر فني با گروه همكاري مينمايند. پيش از اين، خانم حسيني مسئول بخش اداري و فني و حسابرسي گروه بودند كه از اين پس ادامهي فعاليت خود را صرفاً در بخش حسابرسي خواهند داشت.
یادمه
(زينب محمد یاری)
اولین باری که دیدمش یه روز جمعه بود، مدرسهي جمعه، و او دقایقِ طولانی برام درد دل کرد، گفت که: ”بچهها بهش میگن دیوونه!، کتکش میزنن و شغلش نون خشکیه“. اما همهي این حرفها نتوانست مهربانی و صمیمیتِ نگاهشو انکار کنه و صدای گرم و آرومشو كه بعد ازحدود 8 تا 9 ماه ندیدمش از یادم ببره. همیشه سراغشو از بچهها و گاهی از مربیها میگرفتم. اما آخرین خبری که ازش شنیده بودم این بود که اومده مدرسهي جمعه و در راهِ برگشت تصادف کرده ...(بعداً فهميدم تصادف، نسبتاً سطحی بوده و رسول بعداز مدتی استراحت بهبودي پیدا کرده) اما اومدنش به دفتر در آستانهی شروعِ کلاسهای دفتر در سال 85، هنگام معلق بودنِ وضعیت مدرسهي جمعه، همه چیز رو عوض کرد. اینکه میگم همه چیز، به خاطرِ اینه که رسول شوق دوبارهای برای درس خوندن پیدا کرده بود و وقتی دیدمش خیلی با اون رسولی که چندین ماه پیش برای اولین بار توی مدرسه دیده بودم تفاوت پیداکرده بود. دیگه به اون آرومی وخجالتی نبود، اما دردسر ساز هم نبود و بهتر و روانتر حرف میزد. البته هنوز هم لکنت زبان داشت و به شوق داستانکهایِ کتاب نخودی و تلاشهای بی دریغِ معلمش در درسش پیش رفت كرد. اما یک روز وقتی طبق معمول به صداهایی که ازکلاس میآمد توجه میکردم: صدای معلمش رو شنیدم که بلند شده و حاکی از دلخوری ازیکی از دانشآموزان است. چند دقیقهای که صبر کردم و بعد سر کلاس رفتم، رسول و معلمش سرشون به سمتِ دفترِ رسول خم شده بود و رسول چهرهي ناراحتی به خود گرفته بود، همانطور که معلمش، دیگه صدایش بلند نبود و با آرامش گفت: ”هر چی بهش میگم دو دقیقه بعد فراموش میکنه“ و رسول با حالت استیصال گفت: ”از یادم میره“. اون روز قرار شد معلمِ رسول خیلی ناراحت نباشه چون همهي نشانهها حاكي از اين بود که رسول با همهي وجودش میخواهد درس بخونه، اما علیرغم تلاشش موفق نمیشه، یعنی موفق میشه اما این موفقیت به کندی پیش میره. به رسول گفتم: “میخواهم کمکت کنم که بهتر یاد بگیری“ او بسیار استقبال کرد و مبنای این قولِ من هم پیدا کردن یه مرکز مشاورهي مناسب جهت همکاری با مؤسسه بود. این اتفاق بالاخره روز پنجشنبه، 11 مرداد 86 افتاد. با مؤسسهای که دو هفتهای بود آشنا شده بودم قرار ملاقات گذاشتم و ساعت 14:45 پنجشنبه 11 مرداد، من به همراهِ رسول اونجا بودیم، رسول تست شد، جواب تستها قرار شد تلفنی به مؤسسه اعلام شود و قرار براین شد که سنجشِ شنوایی و گفتاردرماني هم برای رسول انجام بشه. کمک گرفتن و ارتباط با خانوادهي رسول از پیشنهادهای مشاور بود و نتيجه گرفتيم كه زیاد کردن ساعتهای درسیِ رسول در طول هفته، استمرار و تکرار در آموزشِ رسول، خیلی اوضاع درسی او را بهتر میکند و این بسیار مسرت بخش و امیدوار کننده است...
ادامه دارد ...
به دنبال هويت
(فاطمه محمد جاني)
كوچه پسكوچههاي شهر دنبال گم شده ميگردم تا به آن چيزي كه همه ميخواهند و به دنبالش هستند برسم. اما نميدانم آيا من هم مانند ديگران به آن چيزي كه ميخواهم ميرسم؟
بايد گشت در اين زمان، بايد با عقربههاي ساعت پيش رفت، خداجون اما من، من كه بيهويت هستم و هويتم گم شده ...
- پسرم بايست، آهسته گام بردار، چرا اينقدر در موردِ خودت عجله ميكني؟
- راستي هويت يعني چه؟ واقعاً مگر ميشود مخلوقِ خداوند هويت نداشته باشد!؟
- ميدانم تو چه ميگويي. چرا توي دلت غم ميپروراني؟ تو چرا فكر ميكني كسي را نداري؟! به تو بگويم: آن كسي كه من و تو را آفريد، بدان! خودش با توست. با تو راه ميآيد. به تو محبت ميكند و اين را بدان و آويزهي گوشت كن! شايد بندهاي بندهي ديگر را تنها بگذارد، اما خدا هيچوقت او را تنها نميگذارد. تو چه فكر ميكني؟ بيا دستانت را به من بسپار تا با هم يكي شويم، بيا با هم با مِداد رنگيهايمان، نقاشي را از نو شروع كنيم. دوست عزيزم، تو ميخواهي با چه رنگي شروع كني؟ به من بگو، چون من هم دوست دارم با تو باشم و با تو شروع كنم.ميخواهي صداقت را بِكِشي؟ صداقت را به چه رنگي ميخواهي بكشي؟
- دلم ميگه رنگ سفيد.
– آه! چه جالب، با همين رنگي كه فكرش را ميكردم، تو كشيدي. دوست عزيزم، ميدانم قلب تو سفيد است و بيريا! نگذار رنگِ سياه بر قلبِ تو چيره شود. بيا با مداد رنگيمان يكي شويم و نگذاريم رنگ سياه بر ما تسلط داشته باشد. ميداني هر كدام از اين رنگهايي كه در جعبهي مداد رنگي وجود دارند، داراي مفهومي هستند؟ - خانم اجازه! اين يعني چي؟ اين حرفي كه شما ميگي واقعاً حقيقت داره؟ يعني ميتونم باور كنم!؟ - پسرم دلِ انسان مانند جعبهي مداد رنگي است، همانطور كه جعبهي مداد رنگي همه جور و از همه رنگ در خودش پذيرفته، انسانها هم مانند آن خصلت و رنگهاي مختلفي دارند: يكي آبي، كه آرامش ميدهد و محبت ميكند. يكي زرد، با نوري كه از خودش ميآفريند، انسان را شادمان ميكند و به سوي معنويت و نورِ ايمان ميكشاند. رنگ سبز، كه ايمان را به انسان ميآموزد و مانند برگهايِ سبزِ درخت به انسان سايه ميدهد و رنگ قرمز، كه سرشار از هيجان است، به انسان اميد ميدهد، بله! همهي رنگها خودشان حرفي هستند براي گفتن.
هر كدام از ما توي دلمان رنگي را قايم كردهايم. كاش توي دلمان جز رنگِ صداقت و عشق و محبت رنگي نباشد. اي مردم! چرا ما محبت كردن را گم ميكنيم؟ و راهِ محبتي كه مانند خون در رگهايمان ميجوشد را سد ميكنيم؟ بياييد با هم اين سد را بشكنيم و راهي را براي شروعِ محبت به همهي انسانها بياموزيم. بياييد به آن كودكي كه به قول خودش ”هويت” ندارد، ”شخصيت” بدهيم تا او ديگر نگويد“خانم اجازه! ما كه شناسنامه نداريم”. چرا ما بايد با بچهها مانند بچههاي خودمان رفتار نكنيم!؟ بگذار بگويم فكرِ آنها با بچههايمان چه فرقي دارد، آيا ميدانيد بچههايي كه خودشان در همين سنينِ كودكي دست بهكار ميشوند و يك جوري با سختي و مشقت، خرجِ خواهر و برادر و پدر و مادرشان را در ميآورند، به چه سختي كار ميكنند ؟ نميخواهم بگويم خيلي خيلي كمكشان كنيم يا همه چيز را تغيير دهيم، فقط بياييد در حدِ توانِ خود به آنها كمك كنيم كه بفهمند كه تنها نيستند. كساني هستند كه آنها بتوانند روي كمكشان حساب كنند تا نشاني از هويتِ فراموش شدهي خود را هويدا كنند و راهي به سوي آينده بيابند تا آن را همانطور كه ميخواهند و ميبينند، بسازند.
كارگاه نياز سنجي . بخش اول
(زينب محمد ياري)
كارگاهي تحتِ عنوانِ ”نيازسنجي“ در روزهاي بيستم و بيست و يكم تيرماه 86 در مركز تشكلهاي غيردولتي، توسط انجمنِ تاكِ سرزمينِ من و با حمايت شبكه ياري كودكان كار و خيابان و با حضور نمايندگاني ازngo هاي مختلف درسطحِ استان تهران و با سخنراني آقاي دكتر علاءالديني تشكيل شد. اين كارگاهِ دو روزه شامل ارائهي نكاتي در ارتباط با نيازسنجي توسط سخنران و سپس انجام كار گروهي بود. سخنران، در تعريفِ ”نياز سنجي” از آن به روحي تعبير كرد كه درون برنامه دميده ميشود و توسط آن اطلاعاتي كسب ميشود تا برنامهاي صحيحتر و دقيقتر نوشته شود و متذكر شد: اين اطلاعات بايد به طور صحيح تعيين و سپس جمعآوري و آناليز شود و در نهايت مورد استفاده قرار گيرد. ايشان همچنين اضافه كردند براي انجام نيازسنجي، به اطلاعاتِ پايه نيازمنديم و درميانِ اطلاعات كسب شده بايد به نيازهايي كه داراي اولويتِ بالاتر هستند توجه شود. مطلبِ زير نگاهي اجمالي به گارگاه مذكور بوده و حاوي نكاتي دستهبندي شده است كه در سخنراني به آنها اشاره گرديده:
* مكتوب سازي
جهتِ انجام يك كار گروهي و اجراي يك پروژه به صورت هدفمند و سازماندهي شده، در ابتدا نياز به مكتوبسازيِ مراحلِ انجام كار وجود دارد. تهيهي متني كه براي سه گروهِ زير مناسب باشد: 1- خود گروه، 2- همكاران و 3- ديگران. اولين مرحلهي مكتوب سازي، نوشتن مأموريتي است كه بر اساس نياز فعاليتهاي اجرائي به صورت كلي در يك يا دو پاراگراف نوشته ميشود. براي رسيدن به ماًموريتي كه نوشته ميشود بايد آنرا در سه مرحله خُرد كرد، اين مراحل شامل: 1- اهدافِ كلان يا كلي كه قابل اندازهگيري نيستند، به عنوان مثال: هدف آموزش به كودكان خياباني، 2- اهدافِ عيني كه قابل اندازگيري هستند، مثل اينكه بگوييم چه چيزي را و به چه ميزان آموزش دهيم و 3- در اين مرحله، هر هدفِ عيني تبديل به يك برنامهي عملياتي ميشود، بنابراين براي هر هدف عینی یک پروپوزالِ کوتاه نوشته میشود که نشان دهندهي این است که چه فعاليتهایی را باید انجام دهیم تا به هدفِ عینی برسیم.
* اساسِ برنامه
یک برنامه، براساسِ شناخت نقاط قوت، ضعف، فرصتها و تهدیدها نوشته میشود. ویژگیهای نقاط مذکور این است که هر یک از آنها هر لحظه عوض میشود و همیشه نیاز به تصمیمگیریِ مداوم وجود دارد.
* وظیفهی مدیر
در این میان، وظیفهی مدیر، تعیینِ اهداف و بردن گروه به سمت آنها میباشد و برای این منظور، شاخصها باید مشخص باشند، به عنوان مثال بدانیم که کجا بودهایم و در حال حاضر به کجا رسیدهایم.
نوجوانان صبا
همكاران اين شماره
حميرا عليزاده، جميله عليزاده، فرشته اميني، منيره سعيدي، جميله عبداللهي، عبدالحسين نعمتي، عبدالباسط رحيمي، همايون رحيمي، شاكر بهادري
وطن! اي بيزبان مادر من
(جميله عبدالهي)
وطن در انتظار روزي هستم كه زمين و آسمان پيمان ببستند
به روزي كه وطن آباد گردد دلم از اين قفس آزاد گردد
پدر در خاك با دشمن بجنگد مادر اندر وطن بي تاب گردد
وطن! اي بي زبان مادر من وطن! اي بينفس ماندهي من
وطن! در انتظار روزي هستم به روزي كه وطن آباد گردد
تولد
(حميرا عليزاده)
بيا تا برآريم دستي ز دل كه نتوان برآورد فردا ز گِل
چه جملهاي! قشنگي اين جمله در چيست؟ در اين است كه يك شكوفه متولد شده است يا يك نفر به جمع افراد ديگر پيوسته است؟ نمي دانم كدامشان درست است، براي بعضيها هر دو جمله معنيِ خاصي ميدهد و براي بعضي، هر دو ميتواند مثل يك نفرت باشد. اما در واقع تولد چيست؟
بعضي ها از تولد يا متولد شدنِ خود خيلي پشيمانند، شايد به خاطر جامعه يا به خاطر خانواده است، اما به خاطر هر چي كه هست از خودشان نفرت دارند. تولد يك سرودِ تازه است، سرودي از يك جوانهي كوچك كه صداي گريهي معصومانهاش قلب همه را به تپش مي اندازد. صداي گريه او را همه ميشنوند، اما به ناله هايش توجه نميكنند يا شايد هم برايشان ارزش نداشته باشد...
يك كتاب تازه
(عبدالحسين نعمتي)
يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود.
يك روز صبح زود من و مادرم به فروشگاهي مي رفتيم در آن فروشگاه صدها كتاب بود. من يك كتاب انتخاب كردم و به خانه رفتيم. وقتيكه من به خانه رسيدم شروع كردم به خواندن كتاب. داستانِ خيلي خوبي بود.
یادداشت
(منيره سعيدي)
بچه های عزیز شما می دانید که ما باید به کیانا و معلم ها و خانم محمدیاری احترام بگذاریم چون آنها ما را خیلی دوست دارند و باید ما هم آنها را دوست داشته باشیم و خوب درس بخوانیم تا وقتی بزرگتر شدیم معلم، دکتر، مهندس، مدیر و... باشیم و به کشورمان خدمت کنیم. کشورمان را از دست طالبان و آمریکاییها بگيریم و برای آیندهي خودمان تصمیم بگیریم. ما آیندهسازان کشورمان هستیم. کشورمان را آباد و آزاد کنیم. پس بیایید قدر این روزهایی که در مدرسه هستیم و در کیانا درس می خوانیم، بدانیم و از این روزها خوب استفاده کنیم. کاری کنیم که خانم محمدیاری و دیگر معلمان از ما راضی باشند. ما باید سعی کنيم كه با ادب و مرتب و منظم باشیم و حرفهای معلم مهربانمان را گوش دهیم. خداوند می فرمایند: ما سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمیدهیم جز اینکه آنها خودشان راعو ض کنند. بچهها پس بیایید با درس خواندن کشورِ خودمان راآباد کنیم.
خلاصهي چندتا داستان!
قصهي زندگي
(فرشته اميني)
دختري بود كه اسمش آني بود. مادر بزرگش به اون گفته بود اگر اين قالي بافتنش تمام شود، من هم ميميرم. از آن روز به بعد آني سعي ميكرد قالي ديرتر تمام شود تا مادر بزرگ نميرد. وقتي به خاك دست زد، آن را بو كرد و فكر كرد كه خودش هم خاكي است. از آن روز به بعد ديگه فهميد كه هر كسي ميميرد و قالي بافي را نيز ياد گرفت.
آنا كوچولو كمك!
(همايون رحيمي)
آنا كوچولو يك عمو داشت كه توي جيبش يك عالمه حيوان بود كه آنا كوچولو كمك كرد آنها را از توي جيب عمويش درآورد. يكهويي همهي حيوانها توي حياط آمدند. آنا كوچولو تعجب كرد و پيش عمويش رفت و گفت كه عمو برايش يك خانه بسازد. دوباره حيوانها در جنگل دور هم جمع شدند.
درخت بخشنده
(عبدالباسط رحيمي)
درختي بود كه خيلي بخشنده بود و با يك پسر بچه دوست بود. درخت خيلي پسربچه را دوست داشت و هر روز كه پسر ميآمد و با درخت بازي ميكرد. درخت خيلي خوشحال مي شود. پسر بچه بزرگ شد و رفت. تا مدتي برگشت و هرچه از درخت خواست، درخت براي او داد و فقط يك كنده از درخت باقي ماند و پسر بچه رفت و وقتي برگشت خيلي پير شده بود. درخت گفت ديگه چيزي ندارم براي تو بدهم. پسربچه گفت كه فقط جايي براي نشستن ميخواهم. درخت گفت بيا روي كندهي من بنشين. بچهها ما هم بايد هميشه مثل درخت بخشنده و مهربان باشيم.
رنگين كمان
(منيره سعيدي كلاس پنجم ابتدايي، مد رسهي كيانا)
چقدر زيباست وقتي باران بند ميآيد. سبزهها سيراب ميشوند، شبنمي بر روي گلِ محمدي مينشيند و از گونهي گل محمدي ميلغزد و پايين ميافتد. هوا پاك ميشود، نفس كشيدن در هواي پاك خيلي دل چسب است و من در ميانِ رنگهاي رنگينكمان راه ميروم و خود را وصل به رنگينكمان ميدانم احساس ميكنم يكي از رنگهاي رنگينكمان شدهام و رنگينكمان پلي ميانِ زمين و آسمان مي شود و من ميتوانم از رنگينكمان به آسمان برسم. آسمان آبي و پاك است، ابرها مثل لكه هايي جلوي آسمان را گرفته و نميگذارند خورشيدِ زيبا نورش را به زمين بتاباند. باد، هاي و هوي كنان ميآيد و ابرها را ميبرد و آسمان باز آبي و پاك ميشود. خورشيد از پشتِ ابرها بيرون ميآيد و رنگينكمان، ديگر در آسمان ديده نميشود و ديگر هيچ پلي ميانِ زمين و آسمان نيست، اما خورشيدِ زيبا همه جا را گرم ميكند و من نااميد ميشوم و ميدانم كه دوباره باران ميآيد و رنگينكمان را هم باخودش ميآورد و من به اميدِ آن روز هميشه به آسمان چشم ميدوزم.
من شاكر بهادري هستم
من شاكر بهادري هستم. من در بازار كار ميكنم. من خوانندگي و فوتباليست بودن را هم دوست دارم. اين دربارهي خودم است قبل از اينكه دربارهي دوستانم بگويم نام آنها را ميگويم: عبدالباسط رحيمي، دوست خوب من است. من عبدالباسط را خيلي دوست دارم. من يك بار با عبدالباسط دعوا كردهام. من از او معذرت مي خواهم. عصمت الله باشگاه «كنگ فو» ميرود. مخم الدين رحيمي دوست خوب من است. من او را خيلي خيلي دوست دارم. مخم الدين كاكائو فروشي ميكند. او درآينده هم دوست خوب من خواهد بود. همايون دوست خوب من است، من او را خيلي دوست دارم او فال حافظ ميفروشد. حسين بچهي خيلي خيلي خوبي است. او هم مثل بردارش فالنامهي حافظ شيرازي ميفروشد. خليل تاجيك دوست خوب من است. خليل من را اذيت ميكند. خليل در بازار با بلبل فال حافظ ميفروشد. عزيز تاجيك دوست خوب من است او هم مثل برادرش فال حافظ و يا دعا ميفروشد.