اخبار(7)

به نام خدا

کیانا بر اساس توافق انجام گرفته با مسئولین مدرسه مصطفی خمینی، کلاس های جمعه آینده خود را در محل دفتر مرکزی گروه برگزار خواهد کرد. از این پس بعد از برگزاری سه جلسه در مدرسه، یک جلسه در دفتر برگزار خواهد شد.

اخبار(6)

به نام خدا

فردا كيانا سومين جلسه كار خود را در مدرسه جديد شروع مي كند. آموزش در روزهاي جمعه جدا از جذابيت هاي خاصي كه براي بچه ها و همكارها دارد، داراي سختي هاي خاص خودش نيز است. اين سختي ها از مشكلات جذب همكار داوطلب  براي روزهاي جمعه شروع مي شود و به هزينه هاي خيلي زياد مدرسه ختم مي شود. هزينه اي كه ما مجبور هستيم براي گرفتن روز تعطيل سرايدار مدرسه به او پرداخت كنيم. با همه اينها نمي شود مدرسه جمعه را تعطيل كرد زيرا كه درس خواندن در يك محيط آموزشي واقعي بر بچه ها تاثير گذار است. ما احتياج به كمكهاي زيادي داريم. جمعه . مدرسه شهيد مصطفي خميني. كرج. جهانشهر. خيابان كسري. خيابان پنج غربي

نشريه داخلي شماره 9

برگزاري جلسه سخنراني و پرسش و پاسخ  

برگزاري جلسه‏ي سخنراني و پرسش و پاسخ با حضور دكتر اصغري نژاد، روانپزشك و استاد دانشگاه و از اعضاي شوراي اوليا و مربيان ِكرج ، در دفتر گروه و با حضور مربيان بخش آموزش تشكيل شد. موضوع اين جلسه حول محور مسائل تربيتيِ دانش‏آموزانِ تحت پوشش بود.

 

نامه‏اي كه به نتيجه نرسيد!

نامه‏اي با موضوعِ ”درخواستِ ترتيب دادن برنامه‏اي شاملِ كارگاه نقاشيِ آزاد توسط كودكان تحت حمايت و اجراي موسيقي بلز و فلوت به نفع كودكان كار“ در محل پارك خانواده‏ي جهانشهر به معاونت فرهنگيِ شهرداري براي روزهاي 23 و 24 و 25 مرداد ارائه شد كه در مرحله‏ي آخر،‌ با ممانعت سازمان پارك‏ها و فضاي سبز شهرداري،‌ روبرو شد.

 

نامه‏هاي در حال پيگيري

1- نامه‏اي با موضوع ”درخواست برگزاري برنامه‏ي كتابخواني و نقاشي در محوطه‏ي فرهنگسراي كوثر در روزهاي پنجشنبه و جمعه، بعدازظهرها، در فصل تابستان (!؟) به معاونت فرهنگي-اجتماعي شهرداري ارائه شد و با روزهاي پنجشنبه، از سساعت 9 صبح تا 18:30 عصر موافقت شد. بنابراين، پنجشنبه هاي باقي مانده برنامه‏ي مذكور در محلِ فرهنگسراي كوثر برگزار مي‏گردد.

2- درخواستِ كلاس از فرهنگسراي كوثر براي بار دوم در نامه‏اي با ضميمه‏ي برنامه‏ي زماني مربيان به معاونت فرهنگي- اجتماعي شهرداري ارائه شد. متأسفانه در پيگيري نهايي، مشخص شد اين نامه مدتي است كه مفقود شده  است!

»

 ضمناً از افرادي كه مي‏توانند در جهت پيگيري و ارائه نامه‏هاي صادره از مؤسسه به ادارات مختلف كمك كنند، تقاضا      مي‏شود مشخصاتِ خود را به همراه ساعات فراغت در اولين فرصت به دفتر كيانا و سركار خانم مهراني اعلام نمايند «

 

اردوي تابستاني

جمعه 26 مردادماه 1386 همه‏ي دانش‏آموزانِ كيانا به همراهِ مربيان خود براي ايجاد تنوع در برنامه‏ي آموزشي، اردويي را در كوه نور برگزار كردند. در آنجا بروشور هاي تبليغاتي مؤسسسه هم جهت معرفي بين افراد حاضر در آنجا توزيع شد .

 

شركت در كارگاه نيازسنجي

 خانم‏ها مهدوي و محمدياري ،‌ مسئولينِ آموزش مدرسه و دفتر كيانا، به نمايندگي از گروه، در كارگاهِ نيازسنجي كه توسط انجمن تاكِ سرزمين من و با حمايت شبكه ياري كودكان كار و خيابان در مركز تشكل‏هاي غير دولتي در تهران در تاريخ 20 و 21 تيرماه از ساعت 8:30 لغايت 16:00 تشكيل شد، شركت كردند.

 

جلسه‏ي مربيان

جلسه‏اي با حضور مربيانِ بخش آموزش در تاريخ 23/5/86 در محلِ دفتر كيانا برگزار شد كه نتيجه‏ي آن پيگيري تعدادي از كارهاي مربوط به آموزش و تبليغاتِ آموزشي بود.

 

برگزاري كلاسِ تاريخ افغانستان

خانم مرادي به نمايندگي از گروهِ آموزش، در كلاسِ تاريخ افغانستان كه توسط انجمن حمايت از كودكان كارِ مولوي در روزهاي پنجشنبه 14 تير و پنجشنبه 21 تير در همان مركز تشكيل شد شركت كردند .

 

تجهيز امكانات دفتر

جهت تهويه‏ي هواي دفتر و خنك سازي فضاي آن، در فصل تابستان، با كمكِ مالك دفتر دو دستگاه پنكه و تهويه تهيه شد.

 

پيگيري وام كيانا

به دنبال پيگيري‏هاي قبلي جهتِ دريافت وامِ قرض‏الحسنه از بانك صادرات، وام مذكور تا مرحله‏ي پيدا كردن ضامن به طول انجاميده. اميد است با كمك اعضاء و آشنايانِ گروه، دريافت اين وام به سرانجام برسد.

 

اضافه شدنِ مواد درسي در دفتر

درس قرآن به مواد درسي دانش‏آموزانِ دفتر اضافه شد. پيش از اين در مقطع ابتدايي درس‏هاي فارسي، ‌رياضي،‌ و علوم تدريس مي‏شد. جالب اينكه برگزاري اين كلاس با استقبال چشمگيري  از سوي دانش‏آموزان و خانواده‏هايشان روبرو شد.

 

همكارِ جديد

از تاريخ اول شهريور 86 خانم مهراني به جاي خانم حسيني در بخش اداري و خدماتي دفتر فني با گروه همكاري مي‏نمايند. پيش از اين، خانم حسيني مسئول بخش اداري و فني و حسابرسي گروه بودند كه از اين پس ادامه‏ي فعاليت خود را صرفاً در بخش حسابرسي خواهند داشت.

 

یادمه

(زينب محمد یاری)

 اولین باری که دیدمش یه روز جمعه بود، مدرسه‏ي جمعه، و او دقایقِ طولانی برام درد دل کرد، گفت که: ”بچه‏ها بهش می‏گن دیوونه!، کتکش می‏زنن و شغلش نون خشکیه“. اما همه‏ي این حرف‏ها نتوانست مهربانی و صمیمیتِ نگاهشو انکار کنه و صدای گرم و آرومشو كه بعد ازحدود 8 تا 9 ماه  ندیدمش از یادم ببره. همیشه سراغشو از بچه‏ها و گاهی از مربی‏ها می‏گرفتم. اما آخرین خبری که ازش شنیده بودم این بود که اومده مدرسه‏ي جمعه و در راهِ برگشت تصادف کرده ...(بعداً فهميدم تصادف، نسبتاً سطحی بوده و رسول بعداز مدتی استراحت بهبودي پیدا کرده) اما اومدنش به دفتر در آستانه‏ی شروعِ کلاس‏های دفتر در سال 85، هنگام معلق بودنِ وضعیت مدرسه‏ي جمعه، همه چیز رو عوض کرد. این‏که می‏گم همه چیز، به خاطرِ اینه که رسول شوق دوباره‏ای برای درس خوندن پیدا کرده بود و وقتی دیدمش خیلی با اون رسولی که چندین ماه پیش برای اولین بار توی مدرسه دیده بودم تفاوت پیداکرده بود. دیگه به اون آرومی وخجالتی نبود، اما دردسر ساز هم نبود و بهتر و روان‏تر حرف می‏زد. البته هنوز هم لکنت زبان داشت و به شوق داستانک‏هایِ کتاب نخودی و تلاش‏های بی دریغِ معلمش در درسش پیش رفت كرد. اما یک روز وقتی طبق معمول به صداهایی که ازکلاس می‏آمد توجه می‏کردم: صدای معلمش رو شنیدم که بلند شده و حاکی از دلخوری ازیکی از دانش‏آموزان است. چند دقیقه‏ای که صبر کردم و بعد سر کلاس رفتم، رسول و معلمش سرشون به سمتِ دفترِ رسول خم شده بود و رسول چهره‏ي ناراحتی به خود گرفته بود، همانطور که معلمش، دیگه صدایش بلند نبود و با آرامش گفت: ”هر چی بهش می‏گم دو دقیقه بعد فراموش می‏کنه“ و رسول با حالت استیصال گفت: ”از یادم می‏ره“. اون روز قرار شد معلمِ رسول خیلی ناراحت نباشه چون همه‏ي نشانه‏ها حاكي از اين بود که رسول با همه‏ي وجودش می‏خواهد درس بخونه، اما علی‏رغم تلاشش موفق نمی‏شه، یعنی موفق می‏شه اما این موفقیت به کندی پیش می‏ره. به رسول گفتم: “می‏خواهم کمکت کنم که بهتر یاد بگیری“ او بسیار استقبال کرد و مبنای این قولِ من هم پیدا کردن یه مرکز مشاوره‏ي مناسب جهت همکاری با مؤسسه بود. این اتفاق بالاخره روز پنج‏شنبه،‌ 11 مرداد 86 افتاد. با مؤسسه‏ای که دو هفته‏ای بود آشنا شده بودم قرار ملاقات گذاشتم و ساعت 14:45 پنج‏شنبه 11 مرداد، من به همراهِ رسول اونجا بودیم، رسول تست شد، جواب تست‏ها قرار شد تلفنی به مؤسسه اعلام شود و قرار براین شد که سنجشِ شنوایی و گفتاردرماني هم برای رسول انجام بشه. کمک گرفتن و ارتباط با خانواده‏ي رسول از پیشنهادهای مشاور بود و نتيجه گرفتيم كه زیاد کردن ساعت‏های درسیِ رسول در طول هفته، استمرار و تکرار در آموزشِ رسول، خیلی اوضاع درسی او را بهتر می‏کند و این بسیار مسرت بخش و امیدوار کننده است...    

     ادامه دارد ...   

 

به دنبال هويت

(فاطمه محمد جاني)

         كوچه پس‏كوچه‏هاي شهر دنبال گم شده مي‏گردم تا به آن چيزي كه همه مي‏خواهند و به دنبالش هستند برسم. اما نمي‏دانم آيا من هم مانند ديگران به آن چيزي كه مي‏خواهم مي‏رسم؟

بايد گشت در اين زمان، بايد با عقربه‏هاي ساعت پيش رفت، خداجون اما من، من كه بي‏هويت هستم و هويتم گم شده ...

-  پسرم بايست، آهسته گام بردار، چرا اين‏قدر در موردِ خودت عجله مي‏كني؟

-  راستي هويت يعني چه؟ واقعاً مگر مي‏شود مخلوقِ خداوند هويت نداشته باشد!؟

-  مي‏دانم تو چه مي‏گويي. چرا توي دلت غم مي‏پروراني؟ تو چرا فكر مي‏كني كسي را نداري؟! به تو بگويم: آن كسي كه من و تو را آفريد، بدان! خودش با توست. با تو راه مي‏آيد. به تو محبت مي‏كند و اين را بدان و آويزه‏ي گوشت كن! شايد بنده‏اي بنده‏ي ديگر را تنها بگذارد، اما خدا هيچ‏وقت او را تنها نمي‏گذارد. تو چه فكر مي‏كني؟ بيا دستانت را به من بسپار تا با هم يكي شويم، بيا با هم با مِداد رنگي‏هايمان، نقاشي را از نو شروع كنيم. دوست عزيزم، تو مي‏خواهي با چه رنگي شروع كني؟ به من بگو، چون من هم دوست دارم با تو باشم و با تو شروع كنم.مي‏خواهي صداقت را بِكِشي؟ صداقت را به چه رنگي مي‏خواهي بكشي؟

 -  دلم مي‏گه رنگ سفيد.

–  آه! چه جالب، با همين رنگي كه فكرش را مي‏كردم، تو كشيدي. دوست عزيزم، مي‏دانم قلب تو سفيد است و بي‏ريا! نگذار رنگِ سياه بر قلبِ تو چيره شود. بيا با مداد رنگيمان يكي شويم و نگذاريم رنگ سياه بر ما تسلط داشته باشد. مي‏داني هر كدام از اين رنگ‏هايي كه در جعبه‏ي مداد رنگي وجود دارند، داراي مفهومي هستند؟ -  خانم اجازه! اين يعني چي؟ اين حرفي كه شما مي‏گي واقعاً حقيقت داره؟ يعني ميتونم باور كنم!؟ -  پسرم دلِ انسان مانند جعبه‏ي مداد رنگي است، همان‏طور كه جعبه‏ي مداد رنگي همه جور و از همه رنگ در خودش پذيرفته، انسان‏ها هم مانند آن خصلت و رنگ‏هاي مختلفي دارند: يكي آبي، كه آرامش مي‏دهد و محبت مي‏كند. يكي زرد، با نوري كه از خودش مي‏آفريند، انسان را شادمان مي‏كند و به سوي معنويت و نورِ ايمان مي‏كشاند. رنگ سبز، كه ايمان را به انسان مي‏آموزد و مانند برگ‏هايِ سبزِ درخت به انسان سايه مي‏دهد و رنگ قرمز، كه سرشار از هيجان است، به انسان اميد مي‏دهد، بله! همه‏ي رنگ‏ها خودشان حرفي هستند براي گفتن.

هر كدام از ما توي دلمان رنگي را قايم كرده‏ايم. كاش توي دلمان جز رنگِ صداقت و عشق و محبت رنگي نباشد. اي مردم! چرا ما محبت كردن را گم مي‏كنيم؟ و راهِ محبتي كه مانند خون در رگ‏هايمان مي‏جوشد را سد مي‏كنيم؟ بياييد با هم اين سد را بشكنيم و راهي را براي شروعِ محبت به همه‏ي انسان‏ها بياموزيم. بياييد به آن كودكي كه به قول خودش ”هويت” ندارد، ”شخصيت” بدهيم تا او ديگر نگويد“خانم اجازه! ما كه شناسنامه نداريم”. چرا ما بايد با بچه‏ها مانند بچه‏هاي خودمان رفتار نكنيم!؟ بگذار بگويم فكرِ آن‏ها با بچه‏هايمان چه فرقي دارد، آيا مي‏دانيد بچه‏هايي كه خودشان در همين سنينِ كودكي دست به‏كار مي‏شوند و يك جوري با سختي و مشقت، خرجِ خواهر و برادر و پدر و مادرشان را در مي‏آورند، به چه سختي كار مي‏كنند ؟ نمي‏خواهم بگويم خيلي خيلي كمكشان كنيم يا همه چيز را تغيير دهيم، فقط بياييد در حدِ توانِ خود به آن‏ها كمك كنيم كه بفهمند كه تنها نيستند. كساني هستند كه آن‏ها بتوانند روي كمكشان حساب كنند تا نشاني از هويتِ فراموش شده‏ي خود را هويدا كنند و راهي به سوي آينده بيابند تا آن را همان‏طور كه مي‏خواهند و مي‏بينند، بسازند.          

 

كارگاه نياز سنجي . بخش اول

 (زينب محمد ياري)

    كارگاهي تحتِ عنوانِ ”نيازسنجي“ در روزهاي بيستم و بيست و يكم تيرماه 86 در مركز تشكل‏هاي غيردولتي، توسط انجمنِ تاكِ سرزمينِ من و با حمايت شبكه ياري كودكان كار و خيابان و با حضور نمايندگاني ازngo  هاي مختلف درسطحِ استان تهران و با سخنراني آقاي دكتر علاءالديني تشكيل شد. اين كارگاهِ دو روزه شامل ارائه‏ي نكاتي در ارتباط با نيازسنجي توسط  سخنران و سپس انجام كار گروهي بود. سخنران، در تعريفِ ”نياز سنجي” از آن به روحي تعبير كرد كه درون برنامه دميده مي‏شود و توسط آن اطلاعاتي كسب مي‏شود تا برنامه‏اي صحيح‏تر و دقيق‏تر نوشته شود و متذكر شد: اين اطلاعات بايد به طور صحيح تعيين و سپس جمع‏آوري و آناليز شود و در نهايت مورد استفاده قرار گيرد. ايشان همچنين اضافه كردند براي انجام نيازسنجي، به اطلاعاتِ پايه نيازمنديم و درميانِ اطلاعات كسب شده بايد به نيازهايي كه داراي اولويتِ بالاتر هستند توجه شود. مطلبِ زير نگاهي اجمالي به گارگاه مذكور بوده و حاوي نكاتي دسته‏بندي شده است كه در سخنراني به آن‏ها اشاره گرديده:

* مكتوب سازي

جهتِ انجام يك كار گروهي و اجراي يك پروژه به صورت هدفمند و سازماندهي شده، در ابتدا نياز به مكتوب‏سازيِ مراحلِ انجام كار وجود دارد. تهيه‏ي متني كه براي سه گروهِ زير مناسب باشد: 1- خود گروه، 2- همكاران و 3- ديگران. اولين مرحله‏ي مكتوب سازي، نوشتن مأموريتي است كه بر اساس نياز فعاليت‏هاي اجرائي به صورت كلي در يك يا دو پاراگراف نوشته مي‏شود. براي رسيدن به ماًموريتي كه نوشته مي‏شود بايد آن‏را در سه مرحله خُرد كرد، اين مراحل شامل: 1- اهدافِ كلان يا كلي كه قابل اندازه‏گيري نيستند، به عنوان مثال: هدف آموزش به كودكان خياباني، 2- اهدافِ عيني كه قابل اندازگيري هستند، مثل اين‏كه بگوييم چه چيزي را و به چه ميزان آموزش دهيم و 3- در اين مرحله، هر هدفِ عيني تبديل به يك برنامه‏ي عملياتي مي‏شود، بنابراين براي هر هدف عینی یک پروپوزالِ کوتاه نوشته می‏شود که نشان دهنده‏ي این است که چه فعاليت‏هایی را باید انجام دهیم تا به هدفِ عینی برسیم.

* اساسِ برنامه

یک برنامه، براساسِ شناخت نقاط قوت، ضعف، فرصت‏ها و تهدیدها نوشته می‏شود. ویژگی‏های نقاط مذکور این است که هر یک از آن‏ها هر لحظه عوض می‏شود و همیشه نیاز به تصمیم‏گیریِ مداوم وجود دارد.

* وظیفه‏ی مدیر

در این میان، وظیفه‏ی مدیر، تعیینِ اهداف و بردن گروه به سمت آن‏ها می‏باشد و برای این منظور، شاخص‏ها باید مشخص باشند، به عنوان مثال بدانیم که کجا بوده‏ایم و در حال حاضر به کجا رسیده‏ایم.

 

 

نوجوانان صبا

همكاران اين شماره

حميرا عليزاده، جميله عليزاده، فرشته اميني،‌ منيره سعيدي،‌ جميله عبداللهي،‌ عبدالحسين نعمتي،‌ عبدالباسط رحيمي،‌ همايون رحيمي،‌ شاكر بهادري

 

وطن! اي بي‏زبان مادر من

 (جميله عبدالهي)

 

 وطن در انتظار روزي هستم                                                كه زمين و آسمان پيمان ببستند

به روزي كه وطن آباد گردد                                                دلم از اين قفس آزاد گردد

پدر در خاك با دشمن بجنگد                                      مادر اندر وطن بي تاب گردد

وطن! اي بي زبان مادر من                                           وطن! اي بي‏نفس مانده‏ي من

وطن! در انتظار روزي هستم                                به روزي كه وطن آباد گردد

 

 

تولد

(حميرا عليزاده)

    بيا تا برآريم دستي ز دل    كه نتوان برآورد فردا ز گِل

چه جمله‏اي! قشنگي اين جمله در چيست؟ در اين است كه يك شكوفه متولد شده است يا يك نفر به جمع افراد ديگر پيوسته است؟ نمي دانم كدامشان درست است، براي بعضي‏ها هر دو جمله معنيِ خاصي مي‏دهد و براي بعضي، هر دو مي‏تواند مثل يك نفرت باشد. اما در واقع تولد چيست؟

بعضي ها از تولد يا متولد شدنِ خود خيلي پشيمانند، شايد به خاطر جامعه يا به خاطر خانواده است، اما به خاطر هر چي كه هست از خودشان نفرت دارند. تولد يك سرودِ تازه است، سرودي از يك جوانه‏ي كوچك كه صداي گريه‏ي معصومانه‏اش قلب همه را به تپش مي اندازد. صداي گريه او را همه مي‏شنوند، اما به ناله هايش توجه نمي‏كنند يا شايد هم برايشان ارزش نداشته باشد...

 

 

يك كتاب تازه

(عبدالحسين نعمتي)

  يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود.

يك روز صبح زود من و مادرم به فروشگاهي مي رفتيم  در آن فروشگاه صدها كتاب بود. من يك كتاب انتخاب  كردم و به خانه رفتيم. وقتي‏كه من به خانه رسيدم شروع كردم به خواندن كتاب. داستانِ خيلي خوبي بود.

 

یادداشت

(منيره سعيدي)

 بچه های عزیز شما می دانید که ما باید به کیانا و معلم ها و خانم محمدیاری احترام بگذاریم چون آنها ما را خیلی دوست دارند و باید ما هم آنها را دوست داشته باشیم و خوب درس بخوانیم تا وقتی بزرگتر شدیم معلم، دکتر، مهندس، مدیر و... باشیم و به کشورمان خدمت کنیم. کشورمان را از دست طالبان و آمریکایی‏ها بگيریم و برای آینده‏ي خودمان تصمیم بگیریم. ما آینده‏سازان کشورمان هستیم. کشورمان را آباد و آزاد کنیم. پس بیایید قدر این روزهایی که در مدرسه هستیم و در کیانا درس می خوانیم، بدانیم و از این روزها خوب استفاده کنیم. کاری کنیم که خانم محمدیاری و دیگر معلمان از ما راضی باشند. ما باید سعی کنيم كه با ادب و مرتب و منظم باشیم و حرف‏های معلم مهربانمان را گوش دهیم. خداوند می فرمایند: ما سرنوشت هیچ ملتی را تغییر نمی‏دهیم جز اینکه آنها خودشان راعو ض کنند. بچه‏ها پس بیایید با درس خواندن کشورِ خودمان راآباد کنیم.

خلاصه‏ي چندتا داستان! 

 

قصه‏ي زندگي

(فرشته اميني)

دختري بود كه اسمش آني بود. مادر بزرگش به اون گفته بود اگر اين قالي بافتنش تمام شود،‌ من هم مي‏ميرم. از آن روز به بعد آني سعي مي‏كرد قالي ديرتر تمام شود تا مادر بزرگ نميرد. وقتي به خاك دست زد،‌ آن را بو كرد و فكر كرد كه خودش هم خاكي است. از آن روز به بعد ديگه فهميد كه هر كسي مي‏ميرد و قالي بافي را نيز ياد گرفت.

 

آنا كوچولو كمك!

(همايون رحيمي)

آنا كوچولو يك عمو داشت كه توي جيبش يك عالمه حيوان بود كه آنا كوچولو كمك كرد آن‏ها را از توي جيب عمويش درآورد. يكهويي همه‏ي حيوان‏ها توي حياط آمدند. آنا كوچولو تعجب كرد و پيش عمويش رفت و گفت كه عمو برايش يك خانه بسازد.  دوباره حيوان‏ها در جنگل دور هم جمع شدند.

 

درخت بخشنده

(عبدالباسط رحيمي)

درختي بود كه خيلي بخشنده بود و با يك پسر بچه دوست بود. درخت خيلي پسربچه را دوست داشت و هر روز كه پسر مي‏آمد و با درخت بازي مي‏كرد. درخت خيلي خوش‏حال مي شود. پسر بچه بزرگ شد و رفت. تا مدتي برگشت و هرچه از درخت خواست،‌ درخت براي او داد و فقط يك كنده از درخت باقي ماند و پسر بچه رفت و وقتي برگشت خيلي پير شده بود. درخت گفت ديگه چيزي ندارم براي تو بدهم. پسربچه گفت كه فقط جايي براي نشستن مي‏خواهم. درخت گفت بيا روي كنده‏ي من بنشين. بچه‏ها ما هم بايد هميشه مثل درخت بخشنده و مهربان باشيم.

 

رنگين كمان

(منيره سعيدي كلاس پنجم ابتدايي، مد رسه‏ي كيانا)

چقدر زيباست وقتي باران بند مي‏آيد. سبزه‏ها سيراب مي‏شوند، شبنمي بر روي گلِ محمدي مي‏نشيند و از گونه‏ي گل محمدي مي‏لغزد و پايين مي‏افتد. هوا پاك مي‏شود، نفس كشيدن در هواي پاك خيلي دل چسب است و من در ميانِ رنگ‏هاي رنگين‏كمان راه مي‏روم و خود را وصل به رنگين‏كمان مي‏دانم احساس مي‏كنم يكي از رنگ‏هاي رنگين‏كمان شده‏ام و رنگين‏كمان پلي ميانِ زمين و آسمان مي شود و من مي‏توانم از رنگين‏كمان به آسمان برسم. آسمان آبي و پاك است، ابرها مثل لكه هايي جلوي آسمان را گرفته و نمي‏گذارند خورشيدِ زيبا نورش را به زمين بتاباند. باد، هاي و هوي كنان مي‏آيد و ابرها را مي‏برد و آسمان باز آبي و پاك مي‏شود. خورشيد از پشتِ ابرها بيرون مي‏آيد و رنگين‏كمان، ديگر در آسمان ديده نمي‏شود و ديگر هيچ پلي ميانِ زمين و آسمان نيست، اما خورشيدِ زيبا همه جا را گرم مي‏كند و من نااميد مي‏شوم و مي‏دانم كه دوباره باران مي‏آيد و رنگين‏كمان را هم باخودش مي‏آورد و من به اميدِ آن روز هميشه به آسمان چشم مي‏دوزم.

 

من شاكر بهادري هستم

من شاكر بهادري هستم. من در بازار كار مي‏كنم. من خوانندگي و فوتباليست بودن را هم دوست دارم. اين درباره‏ي خودم است قبل از اين‏كه درباره‏ي دوستانم بگويم نام آنها را مي‏گويم: عبدالباسط رحيمي، دوست خوب من است. من عبدالباسط را خيلي دوست دارم. من يك بار با عبدالباسط دعوا كرده‏ام. من از او معذرت مي خواهم. عصمت الله باشگاه «كنگ فو» مي‏رود. مخم الدين رحيمي دوست خوب من است. من او را  خيلي خيلي دوست دارم. مخم الدين كاكائو فروشي مي‏كند. او درآينده هم دوست خوب من خواهد بود. همايون دوست خوب من است، من او را خيلي دوست دارم او فال حافظ مي‏فروشد. حسين بچه‏ي خيلي خيلي خوبي است. او هم مثل بردارش فالنامه‏ي حافظ شيرازي مي‏فروشد. خليل تاجيك دوست خوب من است. خليل من را اذيت مي‏كند. خليل در بازار با بلبل فال حافظ مي‏فروشد. عزيز تاجيك دوست خوب من است او هم مثل برادرش فال حافظ و يا دعا مي‏فروشد.