باید کار کند..

م.الوند

صدای شیشه برقی ماشین مدل بالا، دختر بچه را به طرف خود می کشد. دستی از پنجره بیرون می آید و اسکناس پنج هزار تومانی را به سمت دختر بچه جوراب فروش اشاره می رود.

چراغ سبز می شود و ماشین به حرکت در می آید. -داخل ماشین مرد میانسال به زن که در حال رانندگی است اعتراض می کند -مرد می گوید: به بچه‏های خیابانی نباید پول بی خودی داد و تنها راه کمک به این بچه ها این است که جنسی را که می فروشد خرید، ولی این پول های مفت آن ها را  خراب می‏کند.

زن با لبخند معنی داری جواب او را می دهد و در ذهن خود چهره شاد دختر بچه را مجسم می کند که چشمانش دارد برق می زند و با دستان کوچکش اسکناس پنج هزار تومانی را چنان محکم گرفته که گویی همه هستی اش را در دست گرفته است.

باران شروع به باریدن کرده است. سر چهارراه دختر بچه به ماشین نگاه می‏کند که دارد دور شدن می شود. اسکناس پنج هزار تومانی را در جیب می گذارد و به کار خود ادامه می دهد.

- باید کار کند..

باران سر و صورتش را خیس کرده، به طرف ایستگاه اتوبوس می رود تا زیر سقف ایستگاه پناه بگیرد.

-هوا سرد است...

روی یکی از صندلی ها می نشیند و در ذهنش چهره عصبانی اصغرآقا را مجسم می‏کند که دارد سرش داد می زند که چرا کار را تعطیل کرده و اگر تا پایان روز پولی را که او انتظار دارد در نیاورد باز همان داستان تکراری کتک خوردن و شب گرسنه خوابیدن در انتظار اوست.

با این افکار از جا می پرد.

-باید کار کند..