باید کار کند...

م الوند

می ایستد، بر می گردد و به پسر بچه نگاه می‏کند. پیش او می رود، گویی چیزی توجهش را جلب کرده.

-آدامس می فروشی؟

-دونه ای چند؟

-خانم تو رو خدا یکی بخر! یکی می خری؟

-چند سالته؟ تو چرا کار می کنی؟ مگه بابات کار نمی‏کنه؟

-خانم 11سالمه. تو رو خدا یکی بخر!

-آخی!

 اسکناس پنج هزار تومانی را از جیبش بیرون می‏آورد، به پسر بچه می دهد.

-یه بسته به من بده، باقیشم مال خودت.

 در آپارتمان باز می شود. دختر جوان وارد می‏شود. روی مبل لم می دهد و نفس عمیقی از روی رضایت می کشد. چشمانش را می بندد و به پسر بچه فکر می کند که لبخند به لب، دارد می‏رود. با این افکارِ خوش به خواب می رود.

 پسر بچه روی نیمکتِ پارک می نشیند. چشمانش را می بندد، زنگ مدرسه به صدا در می آید و بچه ها دوان دوان به سمت خانه هایشان به راه می‏افتند.

 پسر وارد خانه می شود. به پدر و مادرش سلام می کند. کیفش را زمین می گذارد و گوشه‏ی اتاق کوچکشان می نشیند. پدر او را صدا می‏زند:

-بیا پیش ما بشین

پدر و مادر مواد مصرف می کنند. پدر دیگر کار نمی کند. پسر، غمگین سرش را لای دست و پاهایش قایم می کند تا صدای پدرش را نشنود. پدر بلندتر صدا می کند:

-پسرم!

صدا بلندتر می شود:

-پسرم! پسرم!

با صدای پدر از جا می پرد. بسته آدامس از دستش به زمین می افتد. دستی به چشمانش می‏کشد.

-برای چی خوابیدی؟! مگه نمی بینی حال من خوب نیست؟

پسر بچه اسکناس پنج هزار تومانی را از جیبش بیرون می آورد و به پدر می دهد. پدر می رود.

پسربچه آدامس هایش را از زمین جمع می‏کند. هوا سردتر شده.

باید کار کند...

 برگرفته از خبرنامه شماره ۲۱ کیانا