مدرسه

گروه کيانا يک مدرسه داشت. اصلاً کارش را با مدرسه شروع کرده بود. اول، نه دفتری بود و نه حتی گروه بزرگ همکاران. اما مدرسه بود. آموزش و پرورش جمعه های يک مدرسه را داده بود به کيانا. مدير مدرسه عوض شد و اين اجازه را به ما نداد که جمعه ها کلاس داشته باشيم. چند ماهی گذشت، سعی کرديم و در يک مدرسه جديد، جمعه ها دوباره شروع شد؛

 کلاسهای فارسی، ورزش، رياضی، گاهی نقاشی. اين بود تمام سهم کودک کار از مدرسه. گاهی هم در دفتر کيانا که با کمک بهزيستی اجاره شده بود مي شد کودکی را ديد.

حالا مدرسه ديگر نيست.

دوباره مدير عوض شده و دوباره ما حس مي کنيم که مدرسه سهم ما نبود. لطف مدير و دوستی او بود. دوستی در قانون جايي ندارد، نه؟

حالا وقت زيادی می گذرد و ما مدرسه نداريم.

 

مهدوی

مدرسه بي مدرسه

شش روز مدرسه، يک روز جمعه و تعطيل.

کودک گريزان از مدرسه.

يک روز مدرسه کودک کار، شش روز کارش: کودک کار جمعه به مدرسه مي آيد.

محبت ما را فهميده يا تشنگی مي کشاندش؟ خوب، پس چرا کودکی که حاضر است جمعه به مدرسه بيايد اصلاً مدرسه ندارد؟

 

مهدوی