نشریه داخلی شماره 5
با پیگیری هیأت مدیره گروه، بالاخره آموزش و پرورش تهران، موافقت خود را برای استفاده گروه کیانا از مدارس ناحیهی 3 کرج اعلام کرد. این مسئله از طریق واحد حراست، مشاوره و امور قراردادهای ناحیه در حال پیگیری است.
تصمیم بر این شد که به دلیل ناکافی بودن فضای دفتر برای برگزاری کلاسهای جمعه، تا زمان بستن قرارداد با یک مدرسهی جدید، از فضای مهدیهی مهرویلا واقع در مهرویلای کرج، برای این کار استفاده شود. در حال حاضر کلاسهای جمعه به جز کلاسهای دوم و پنجم ابتدایی به مهدیه منتقل شدهاند.
هیأت مدیرهی گروه کیانا طی جلساتی که با یک گروه تبلیغاتی داشت، تصمیم گرفت که با مشارکت در کارهای تبلیغاتی در جهت تأمین درآمد برای گروه قدم بردارد. این کار با صرف نیرو و هزینه از طرف کیانا و تجربهی کاری از طرف گروه تبلیغی انجام خواهد شد.
هیأت مدیره از همکاران درخواست میکند که برای شروع کار تبلیغاتیِ کیانا، مشارکت نمایند. درصدی از سود این کار متعلق به کیاناست و مخارج آن را تأمین خواهد کرد و همکار نیز به نسبتِ مشارکت، بهرهای خواهند داشت.
هیأت مدیره از مدیریت فرهنگی دانشگاه تربیت معلم کتباً و شفاهاً درخواست کرده تا بتواند در سطح دانشگاه فعالیت تبلیغاتی و مالی گسترده داشته باشد و با پخش اعلامیه و تشکیل جلسه در دانشگاه برای جذب نیرو و برگزاری نمایشگاه و بازارچه برای ایجاد درآمد بتواند فعالیت نماید. نامه کیانا در حال حاضر در شورای دانشگاه در حال بررسی است.
چگونه مؤثر باشیم؟
حسن یزدان پناهی
در جوامع پیشرفتهی امروز، که هر روزه بر گرفتاریها و مشغلههای ذهنیِ افراد افزوده میشود، گمان میرود دیگر جایی برای فکر کردن به محیط پیرامون وجود نداشته باشد، ما میبایست فقط به فکر رساندن قایق خود به ساحلِ سلامت باشیم و فکر کردن را به دیگران بسپاریم. شاید منصفانه نباشد، ولی همگی ما کم و بیش اینچنین هستیم و فقط زمانیکه داستانِ مرگِ دستفروشی را میشنویم و یا یتیمیِ کودکی را میبینیم و یا دختری را میبینیم که از سرِ اجبار در گورستان، قبر میشوید، آتشِ نوعدوستی، درونمان شعله میکشد و به فکر میافتیم، و بعداز آن دیگر هیچ.... تا داستانی و اتفاقی دیگر...
چطور میشود که این، دغدغهی همیشگی ما باشد؟ حتی زمانیکه خودمان ناچار و ناگزیر به زندگی در شرایط سخت هستیم؟ جواب دادن به این مسئله کمی سخت به نظر میرسد. ولی ایمان داشتن به آنچه که همگی حکمت الهی میدانیم و ایمان داشتن به اینکه بنیآدم اعضای یک پیکرند، قطعاً میتواند راهنمای خوبی برایمان باشد. فقط باید مراقب بود که ترحم و دلسوزی جای بهینهسازی و هدفمند فکرکردن را نگیرد. با دلسوزیِ نکردن بیمورد هم میتوان مؤثر بود، با داشتن ایدهای سازنده و اصولی که با جامعه ما مطابقت داشته باشد... نظر شما در این رابطه چیست؟
مقاله به مناسبت سالروز تاسیس کیانا
فرزاد جعفری
کیانا مجموعهای است که با یک پیشنهاد شروع شد و آرام آرام جدیت پیدا کرد و خود را بالفعل کرد. زمان ارائهی پیشنهادِ طرح تا دریافت مجوز به قدرِ زمانِ لازم برای تولد یک نوزادِ انسان(9ماه) طول کشید. با تشبیه تولدِ کیانا به تولدِ یک کودک، میتوان بلند و کوتاهی عمر و فراز و نشیب زندگی او را تصور کرد. زندگیِ کودکی را که به خاطرِ کودکان بوجود آمد و از آغاز که هنوز روحی در کالبد نداشت، مادر بالغی به نظر میآمد که گویا باید کودکان زیادی را در خود پرورش میداد. کودک در دوران بارداری مادرش رنج زیادی متحمل شد، اما به تولد نزدیک شدن و وجود یافتنش هر چند سخت، اما شیرین مینمود.
کودک به دنیا آمد، کودکی که فرزندانش از پیش معلوم بودند و او را به متولد شدن میخواندند. مادرِکودک با رنج بسیار او را با خود تا نقطه تولد کشید. گویی بودند کسانی که از وجود چنین کودکِ قادری نگران میشدند و به تشویش و اضطراب میافتادند، به مادر آسیب میرساندند تا بلکه از نگهداشتن جنین در خود و به دنیا آوردنش پشیمان شود. از همان پیش از تولد، به غیرمشروع بودنش متهم کردند تا دست آویزی برای نابودیاش باشد. سخت بود اما به دنیا آمد، آهسته شروع به یافتن فرزندانش کرد.
دوران جنینی، سخت و پرآزار و آسیب بود. به دنیا آمدن، با رنجی بیشتر توأم بود و شروع، طاقتفرسا بود و حال، نوزادی متولد شده بود که از همان ابتدا میبایست نقش مادر را بازی کند. از همین ابتدا میشد خط و خطوط دشواریای که به او خواهد رفت را بر چهرهاش مجسم کرد و بزرگیاش را. راهِ سخت به همین ختم نشد، گویا دشواریِ زیستن و قوام و کمال یافتن، سختیِ بادوامی بود که میبایست تحمل شود و این است که عرصهی زنده ماندن و فنا شدن را تعیین میکند. نبردی که جنگ تن به تن با دنیاست، نه خودِ دنیا، دنیا مخلوق خالقی بزرگ است که بدی خلق نمیکند، این نبرد، جنگی بود با آنچه در دنیاست که خوب و بدش را به وضوح به رخ میکشد. فرزندانِ این کودک-مادر مثل همهی کودکان دیگر به سرنوشت مادرشان محکوم نبودند، بلکه نقصی در کار است که مادر را به سرنوشت کودکان خود محکوم میکند. حال کودک-مادر و فرزندانش یکی شدهاند و هنوز برپا ایستاده، جهان را به امید مینگرد. جمعی که باید خود را به بالای بلندی بکشاند، به فراز به عرش.
کیانا فرزندان زیادی به دامن کشید و فرزندان زیادی از دست داد. مادر بودن و ماندن از آنچه در ذهن میپروراند، سختتر بود. هنوز هستند کسانی که نمی خواهند-نمی دانم چرا!- این کودک، مادر و فرزندانش گردِ هم باشند. گویا فرزندان باید در همان خطِ رشدِ نامعلوم خود بمانند و مادر حیران این همه بدی باشد. اکنون فرزندان به بودن مادر دلگرم شدهاند و مادر به فرزندانش، و در میانِ این همه آلودگی و بدی و عصیان، هنوز سپیدیِ دستان پاکی است که زنده ماندن و زنده بودن را نوید میدهد. دستانی که از خود بخشیدهاند به آنها؛ از بودن و زیستن خود. شاید اینجا باید به پاکی وجودش و به پاکی دستهای سپید و دیدگانِ روشنی که آنرا دیدهاند و خواست آفرینندهاش باشد و به زندگیِ شیرین بنشیند. سپیدی و گرمی دستانِ پاکِ بیشتری بدرقه راهش باد و از بدی به دور باد.
یک اتفاق، یک...
زینب محمدیاری
یک روزِ سرد و خشک زمستانی
کرج، چهارراه طالقانی، ساعت 15:20 بعدازظهر
به سمت ایستگاه تاکسیها نپیچیدم، رفتم به سمت صندوقهای جلوی پستخونه، نامهی سعیده رو از توی کیفم پیدا کردم، انداختم توی صندوق. باید نردههای بلوار رو دور میزدم تا بتونم از خیابون رد بشم و به ایستگاه تاکسی برسم. پسر بچهای رو از پشت دیدم که روی بلوار کنار نردهها ایستاده بود. دلم خواست باسط باشه با همون چشمهای زیباش و بود...همزمان هم دیگه رو دیدیم، اما اون وقتی منو دید که داشت مضطرب به اطرافش نگاه میکرد، اما لبخند شیرین و نگاه صمیمیشو از من دریغ نکرد، با همون گرمیِ لهجهی همیشگیاش، کوتاه گفت: سلام خانم! و دستشو دراز کرد تا باهام دست بده. سرد بودند، خیلی زود فهمیدم که نگران همایونه و این که شاید گرفته باشن اونو... گفت دوستش گفته یکی از بچهها رو توی میدان آزادگان گرفتن و احتمال میده که همایون باشه، چون همایون از صبح رفته اونجا برای کار و هنوز برنگشته، در حالیکه ظهر باید برمیگشت و دیر کرده. گفت: حسین (که 5 سال داره) رو کنار یه فروشگاه اونور چهارراه گذاشته و میخواد بره دنبال همایون. اما نمیتونه اونو تنها بذاره. من هم وقت نداشتم تا با حسین منتظر باسط بمونم، بالاخره قرار شد با هم به دنبال همایون برن، باسط نگران بود... گفتم کی میگیره؟ گفت بهزیستی. گفتم چه میکنند؟ گفت امضاء میگیرن... تو دلم گفتم چه خوب اگر این طور بشه و دوباره به یادِ حرفِ مادرم افتادم که میگن: خیلیها بچههاشونو به سختی بزرگ میکنند اما هیچ وقت راضی نمیشن تا اونها رو به کار توی خیابون بفرستن... البته از اینکه شرایط زندگی اونها به سختیِ شرایط بعضی از این بچهها نیست، درست، اما اگر خیلی هم زندگیشون به سختی بگذره... نمیدونم و البته کم مییارم، بماند که بعضی مسائل، حسابِ دو دوتا چهارتا است، همون مثالی که وقتی امروز پای تخته نوشتم یکی از شاگردام خندهاش گرفت و گفت: «اینو که خودمم میدونم.»
چشمهای باسط، چشمهای نگرانِ یک برادر بزرگتر بود که کاملاً طبیعی و بجا است، اما حیطهی مسئولیت او بسیار بیشتر از حدِ توان اوست. به خونه که رسیدم به دفتر، تلفن زدم تا پیگیر ماجرا شوند و از حدسِ باسط شروع به جستجو کردیم؛ بهزیستی. اما خیلی زود فهمیدم که بهزیستی چنین اقدامی نمیکنه و همکارانِ مطلع گفتند که امکان دارد شهرداری دست به این اقدام بزند. تلفن زدن به خونهی باسط هم بیفایده بود، چون همهاش بوق اشغال میزد. اما بالاخره حدود 10 شب با تلفن یکی از همکاران به خونهی باسط دریافتیم که این اتفاق نیافتاده و همایون فقط دیرکرده بود، اونم به خاطر شیطنتهای کودکانهی خودش، زمان رو از دست داده بود...
بارها با دیدن حسین کوچولو توی خیابون در حالیکه فالها توی دستشه و توی هوای سرد، با وجود پوشیدن لباسهای گرم (چون گشاد هستند) سردشه، این خواسته در من متبلور شده: حسین برای کار به خیابون نیاد. هر دفعه که این جمله رو به باسط گفتم جوابش این بوده که پدرش نمیتونه کار کنه چون پاش شکسته، هر وقت حالش خوب شه دیگه حسین نمی یاد سرِ کار. اما خوب شدن پای پدر باسط هم به درازا کشیده و حسین همچنان در دستهای کوچکش فالهای سبز و صورتی و خاکستری رو محکم میگیره و در خیابان قدمهای کوچکشو بر میداره و با صدای قشنگ خردسالانهاش از عابرین میخواد که فال بخرن و زودتر از آنچه باید، در اجتماعی بسیار بزرگتر از اجتماعِ خردسالان قرار گرفته است. ارتباط او با این اجتماع بسیار بزرگتر از او، گاهی جلب ترحم عابرینی که فقط ترحم میکنند، گاهی شیطنت شیطانی برخی دیگر و گاهی هم دوستی با آدمهایی که میخواهند او را دوست داشته باشند تا فریادِ معصومیتِ درون خود را خوب بشنوند نصیبش میشود و یادگرفتن -آگاهی یافتن از مسائلی که اصلاً در حدِ سن و سال او نیست. -دیدنِ اتفاقاتی که از کوچهها و خیابانها و پارکها جدا شدنی نیست! -درس گرفتن از آنها هم فقط کودکیِ او را از او میگیرد، همین. و ای کاش برای همیشه از زندگی خردسالیِ حسین جدا شود...
گروه فرهنگي- اجتماعي كيانا يك سازمان غيردولتي ( NGO ) بوده كه فعاليتهايش در سازمان ثبت اسناد و املاك كرج ثبت شده است. مجوز گروه فرهنگي- اجتماعي كيانا تحت شمارهی 24478/22 دي ماه 1382 ثبت شده و طبق اساسنامه نوع فعاليت گروه به قرار زير است: