گزارش هیئت مدیره

بالاخره با پی گیری های مستمر گروه خصوصاً ریاست هیئت مدیره ، آموزش و پرورش ناحیه ی 3 هم موافقش را با حضور دوباره کیانا در مدرسه ای در این ناحیه اعلام کرد ، در حالی که حدود چهار ماه از آخرین حضور گروه در مدرسه می گذشت .

به خاطر عدم توافق کیانا ومدیریت مدرسه عالم بخش در مورد هزینه لازم برای حضور در مدرسه ، تشکیل مجدد کلاس ها در مدرسه حدود 3 هفته به تعویق افتاد .

مدیریت رسمی مدرسه ، عقیده داشت که یک نماینده از طرف او (  به غیر از سرایدار ) باید تمام وقت با عنوان رابط در مدرسه حضور داشته باشد و بابت نظارت بر گروه حقوق دریافت کند . این هزینه به جز هزینه ای است که بابت

حق الزحمه ی سرایدار ، پرداخت می شود . هر چند عقیده ی آموزش و پرورش ناحیه سر زدن یک نمایندهدر هر جمعه به گروه بود و نه همراهی کاملش .

بالاخره مدرسه ی جمعه های کیانا در مدرسه عالم بخش دوباره آغاز به کار کرد.

 

راه‏اندازی سایت کیانا

با تلاش‏های آقای واریزیان(معلم زبان موسسه )کیانا توانست بالاخره سایت مورد نظر خود را راه‏اندازی کند. در این سایت شما می‏توانید مطالبی چون معرفی گروهِ فرهنگی- اجتماعی کیانا، چگونگی برقراری تماس با گروه، عکس‏های مختلف از فعالیت‏ها و همچنین خبرنامه‏ی کیانا را مطالعه کنید. آدرس سایت www.kiyana.ir می‏باشد. شما همچنین می‏توانید با ایمیل info@kiyana.ir با سایت کیانا تماس برقرار کنید.

 

حمایت مالی گروه

گروه کیانا علیرغم تلاش در کسب درآمد به منظور تامین هزینه های جاری خود ، همچنان با کمبود منابع مالی روبرواست.اما خوشبختانه با کمک مالی یکی از خیرین و قرض دادن مبلغی که نیاز موضعی کیانا را برطرف نمود مشکل مالی بهمن ماه  تا حدی  برطرف شد .

 

مقاله یا نوشته؟

کلمات هجا هجا از میان کام پسر 12-13 ساله ای بیرون می‏ریزد. حلقه اشک یارای درکِ عمق احساس این جملات نیست. در خیابان شب و روز کار و کار وکار و اندک مدتی با علاقه و دل خوشی گران، پی درس و مشق رفتن، روز گذر کودک کار من است. براستی کدام حق او را این چنین آویخته خیابان کرده است؟ آن قدر هستند که وقتی هر کوی و برزنی سوی نگاهت برود به کودکی برسد که با قیافه ای معصوم، اندک سال و کرخت و گاه سماجت از اندازه به در رفته به دنبال لقمه نانی است تا ته مایه آخر شب خرد و کلان خانواده ای باشد که در ناکجا آباد همین شهر که تو هر روز آن را گز می کنی آشیان داشته باشد. حق است که برخی از این بچه ها راهِ ناصواب می روند ولی حق تر از آن اینکه کودک ما در این خیابان به اقتضای معیشت خانواده و یا اجبار اطراف به کار و کسب درآمد می پردازد. سیلی و کمربند فقر هر شب به واسطه کمی سکه ها بر تنت داغ نشده تا بدانی کار او علاقه نیست. علاقه ای هم که در میان نباشد اجبار و فخر بزرگتر بر کوچکی او می چربد و او که همیشه به واسطه کم سال بودن نادیده انگاشته شده مغلوب و در میان این هجمه‏ی سنگین روزگار خفه می شود. چرخیدن در خیابان و با هر کس و ناکسی مراوده کردن کودک خرد ما را به چنان پختگی و پرمایگی رسانده که کمتر توان انتقال آن موجود است. در این مدت کوتاه گذشته که کمی بیشتر سر در وضعیت آنها بوده‏ام با رنج و شادی ها، معصومیت ها و سکوت و شیطنت ها، خواسته ها و ناخواسته ها و بالاخره آلام بچه هایی آشنا شدم که چندی پیش از آن تنها کودکی بر چشم و سایه ای در ذهن تلقی می شد و می آمد و می رفت و می گذشتم. اما حالا تنها کودک فال فروش نیست، که کودکی است با تمام خواسته های بر حق که گم شده در کوران بزرگی ما آدم های به اصطلاح بزرگِ درخود کز کرده. داستان دخترک کبریت فروش که مدتها تنها داستانی تأثرانگیز بود حالا به واقعیت هر روزه و هر شبه ای مبدل شده که مدام در ذهن و جلوی چشم رژه می رود. کبریتی که در سرمای گُر گرفته نیمه شبی زمستانی به سکه ای مبدل نمی شود تا رنج تأمین معاش خانواده همان شب به سکوت گرم رویای کودک گره بخورد. جمله ها نه از ترحم بر کاغذ نشسته اند که از خواست و شاید التماسِ اندک توجهی می نشینند. توجه به نیاز و حق یک کودک که ناخواسته به جرم خلقتی، افتاده بر ضمیر زندگی و با اندک بضاعت سعی در مفر از آن دارد. مهر، خوشرویی، گرمای آدم هایی که گرم‏اند از عطش عشق و اندک مأوایی برای آموختن چیزهایی بیشتر و بروز همه داشته های فرو خورده، به نظر خواسته عظیم این کودک برای ما انسان ها نباشد. چه سود که این همه غیراهلش را بر نمی تابد:

شما مست نگشتید

از این باده نخوردید

چه دانید که ما در چه شکاریم...

 

دردِ مشترک

 

حسن یزدان پناهی

 

وجود کودکان شاد و با انگیزه در هر شهری و یا خانه ای ، جزء سرمایه‏های آن محسوب شده و همگان در تلاش‏اند تا با فراهم آوردن امکانات لازم برای رشد و شکوفایی استعدادهای این آینده سازان جامعه کمک کنند. اما تکلیف کودکانی که فراموش شده و به هر دلیل منطقی و غیرمنطقی امکان بروز استعدادهای خود را نداشتند و در سنین طفولیت مجبورند مانند یک مرد بزرگ مسئولیت خانواده ای را بدوش بکشند چه می شود؟

کودکانی که در شرایط سخت آب و هوایی و با سخت ترین روش ها تنها تفکری که دارند تأمین نیازهای خانواده و تهیه حداقل امکانات نفس کشیدن در این روزگار بوده و تنها و تنها روز مرگی را تجربه می کنند –کودکان کار- ...

بارها و بارها در پارکها و یا چهارراه های این شهر بزرگ دیده ایم و نظاره گر گریه ی آنها بوده ایم و تنها با دادن مبلغی رفع مسئولیت نموده ایم. ولی آیا این داستان به همین جا ختم می شود؟ و یا باز هم کودکان کار، عابری پیاده، مبلغی و... دورتر که فکر کنیم، باید آینده کشور، شهر، خانواده هایمان را به این کودکان بسپاریم. پس چرا برای این چنین مسئولیت های بزرگی آماده شان نکنیم؟ چرا این کودکان رها شده اند؟ این کودکان هر کدام می توانند هم بازی کودکان ما باشند و یا با آنها پشت یک میز بنشینند، ولی چنان دور افتاده اند که گویی در این شهر زندگی نمی کنند...   ”بیشتر بیاندیشیم“

 

پسرک نان خشکی

لیلا رضوی

روزی من به همراهِ مادرم رفتیم بودیم خانه‏ی فامیلمان و برای برگشتن به خانه‏ی خودمان داشتیم از یک کوچه رد می‏شدیم، پسری را دیدم که می‏گفت: کمک! کمکم کنید. مادرم رفت سوی پسرک و ازش پرسید که چی شده؟ پسر در همان حال که داشت گریه می‏کرد، گفت: سه تا پسر معتاد، پولهایم را دزدیدند. آن پسر در انبارِ نان‏خشک کار می‏کرد و به کوچه‏ها می‏رفت و نان‏خشک می‏خرید. خیلی دلم برایش سوخت، در همان لحظه اشک از چشمانم سرازیر شد و از خدا خواستم که آن پسرها که پول را دزدیده بودند، حرامشان باشد و از گلویشان به راحتی پایین نرود...