. بعداز حدود يك سال، وام طرح هاي زود بازده گروه كيانا توسط كمسيون بانك صادرات تصويب شد و در حال پي گيري مي باشد.
2. اداره ي بهزيستي شهرستان كرج بعداز مدت ها پي گيري گروه، مبلغي وام در قالب كارهاي مشاركتي به گروه پرداخت نمود.
3. گروه كيانا با وام دريافتي از اداره ي بهزيستي تصميم بر تجهيز دفتر فني كيانا و نيز تأمين مايحتاج واحد آموزشي گروه دارد.
4. واحدهاي مختلف گروه در حال جمع آوري گزارشات سالانه خود بوده تا پس از تكميل آن را به مراجع ذيصلاح اراته دهند.
5. گروه كيانا به عنوان يك فعاليت مشاركتي در راه اندازي خط تلفن 123 (خط اضطراري آسيب هاي اجتماعي) با بهزيستي كرج همكاري نموده و اين همكاري در آينده گسترده خواهد شد.
6. جلسه اي با موضوع تقسيم وظايف اعضا در اسفندماه 1385 با حضور تعدادي از اعضا و هيأت مديره ي گروه تشكيل شد. نتيجه ي اين جلسه به صورت جدولي در برد دفتر نصب شده است كه تعدادي از اين امور انجام شده و تعدادي نيز هنوز تكميل نشده است.
7. تعدادي كتاب و لوازم التحرير به عنوان عيدي به بچه ها و تعدادي كتاب نيز به همكاران از طرف گروه در پايان سال 85 اهدا شد.
8. درتاريخ 25 اسفندماه 1385 از طرف فرهنگسراي مصلي نژاد به 70 نفر از كودكان تحت پوشش گروه لباس هايي به عنوان عيدي اهدا شد.
رهگذر...
گره گره
دوخته به چهل تيكه ي ترحم !
چشمان معصومي كه
نمي فهمد
رهگذر
مي نشيند
در روشني موهايش
باد
در چين دامنش
غبار
روي گشودگي انگشتانش
اسكناس!
زينب محمدياري
نگران تعداد آدم ها نباشيد
هر بار به يك نفر كمك كنيد
و هميشه ازكسي
كه به شما نزديك تر است
شروع كنيد
مادر ترزا

یکی دو خیابان بالاتر.. قسمت دوم
... اما وضعیت این کودکان هنگامی محزونتر میشود که مهاجر بودن کودک به آن اضافه شود. این هم حق است که مهاجر بهتر است برای بهبود وضعیتش به زاد و بوم خود رجعت کند اما واقعیت تنها همین نیست. در میان کشاکش و دعواهای ناپایان و گنگ، کودکی مانده سرگردان آیندهای که نه آدمها حاضر به ساختنش هستند و نه خود چنان عظم بلندی که به تنهایی از عهدهاش بهدرآید. در میانِ کودکان کار شاید درصد بسیار بالایی از آنها مهاجر کشورهای همجوار باشند که خواسته یا نا خواسته خود را در ایران یافتهاند، اما عشق به تار و پود سرزمین مادریشان هنوز در آنها بروز میکند. بر او نمیتوان خرده گرفت و تاخت و راندش از این سرزمین پهناور، که او به پای خود نیامده که به پای خود برود. تنها وقتی او در کشور خود بود و آماج بلاها بر سرش، دل سوخته میکردیم و حزن گلویمان را میفشرد، دنبال چیزکی تا همدردش شویم. حالا او اینجاست، یکی دو خیابان بالا یا شاید پائین تر. چرا حالا که آمده، میرانیش؟
سوز سرما هنوز هست و از مهربانیش لرزهات گرفته. در کنارت کودک 5 سالهای فال بهدست همراه برادر 13 ساله اش تنه میخورد و تنه میزند و یکی در میان قدمهای کوچکی میگذارد که اثرش در سرما به گذشته میپیوندد. کفش تازهای برپا کرده و دست در دست تو خوشحال میآید. گاهی زمزمهي کودکانهای در میانهی راه نجوا میکند. معصومیت و پاکیش در دستانِ کوچکش احساست میکند. کمی جلوتر پیرمردی چوبدستی زیر بغل به پیش میآید. مثل بیشتر اوقات و به اجبار قصدت عبور است. اما دستت کشیده میشود و تو در میانه متوقف میشوی. نگاهت اتفاق بزرگیِ کودک و برادرش را نظارهگر است. پول اندک داشته را به پیرمرد میدهند و دلخوشک ادامه میدهند. برادر بزرگتر میگوید: ”درسته که ما نیاز داریم و کار میکنیم ولی وقتی یه آدمی رو که بیشتر از ما نیازمنده میبینیم باید کمکش کنیم! ” کلامش به آخر میرسد، اما از پس این کلام اندیشههای بسیاری به حرکت میافتند.
به عقل قلم نزدم، چه عقل خشک است و احساس ندارد و عطشِ دل را فرو نمینشاند، ناچار به قلمِ دل رماندم تا شاید احساسِ دوستی را بهتر به حق مطلب کشانم و بفهمانم که کودک، کودک است، بهتر که در خانه و مدرسه بماند تا برای کار به خیابان برود...
سيد بهنام اخوت پور
خط 123
خط اضطراري آسيبهاي اجتماعي
اين خط تلفن ويژه در ارتباط با آسيب و آزارهايي كه در سطح جامعه به كودكان وارد ميآيد، از طرف معاونت اجتماعي بهزيستي شهرستان كرج و با همكاري گروه كيانا، راهاندازي شده است.
گزارش جلسهي شبکه یاری کودکانِِِِ کار و خیابان
ديماه 1385
سيد بهنام اخوت پور
امروز 28 دی ماه85، دیرتر به مقصد می رسم، تقریباً 40 دقیقه از ساعت 2 گذشته و تأخیر تا این حد بر من گزافه است. واردِ همان سالن (مهر) می شوم، جمع کمترند ولی گرما هنوز جاری است. جایی را بین دو نفر برایم باز میکنند. مینشینم و در این بین حواسم جمع است که چه میگویند. خدا را شکر میکنم که خیلی هم دیر نشده و هر یک گزارشی از نهادِ خود را به همراه آورده. هنوز گرم نشستن نشده ام که خبرِ همراهم را به دوستی میدهم و آن اینکه اگر مشکل و مانعی نباشد میتوانیم همین هفته مدرسه را داشته باشیم. خوشحال میشود و خبر به جمع منتقل میشود، گرمی دو چندان، و شیرینیِ بازخورد این خبر، نفس نفس زدن و خستگیم را میکاهد. پس از آن، جلسه جدیتِ بحث بیشتری مییابد و آن پیرامون NGO و خیریه است، هر یک نظری پیش مي کشند که در جای خود جالب توجه است: خیریه تفکرات کوتاه مدت دارد و به مردم ماهی میدهد به جای اینکه روشِ ماهی گرفتن را یاد بدهد، NGO که یک سازمانِ مردم نهادِ غیردولتی است، تفکر بلندمدت دارد و سعی میکند تا با یاددادنِ روشهای مختلف به جامعه او را به خوداتکایی برساند و به او یاد بدهد که بتواند حقش را خود بگیرد و در این راه هیچ چشم داشتی ندارد...
این نوع از نهادها در ایران حتی در اساسنامهي خود هم تابع دولت هستند و اگر قبول نکنند حق فعالیت ندارند، این سازمانها هویت مستقلي از دولت دارند ولی به هیچ عنوان مقابل دولت نیستند و دولت اگر کمکی میکند وظیفه دارد، نه لطف. مسئلهي کودکان کار ابتدا از سیستان و بلوچستان آغاز شده و این استان از این نظر پیشکسوت است...
بحثها جالب و شنیدنی است، اما ذهن من سانسورچی ماهری است و هرچه خود خواسته از جلسه برمیدارد و مابقی را کناری میگذارد. این بار ساعت 16 اتمام جلسه است، سالن خالی میشود و جمع تک تک از هم جدا می افتند و...
آيا چيزي را تغيير ميدهيم؟
نزهت مهدوي اشرف
*دانشآموزم براي دفعهي چندم از كلاس اخراج يا خودش را اخراج كرد. دفعههاي اول اخراج از مدرسه، چون غيرقابل كنترل بود دفعهي ديگر: از كلاسِ من، چون نميخواست از عوا دست بكشد و همهي كلاس را دچار تشنج كرده بود. قرار شد در دفتر مدرسه، توسط همكاراني كه مسئول دفترند، آموزش داده شود. كارهاي دفتر را هم انجام ميداد. چاي ميريخت وآماده به خدمت بود. به نظر بسيار شاد ميآمد و چيزي كم نداشت. احساسِ نااميدي كردم. بعد از دو سه جلسه، ناگهان به كلاس آمد و خودش گفت كه ميخواهد برگردد؛ با ملايمت واشتياق. يكي دو جلسه گذشت و دعواهايش شروع شد، تكاليف را نميخواست ( درواقع آنچه بلد نبود –ياد گرفته بود– نميخواست ) و خودش تعيين ميكرد چه كاركنم. دلايل منطقي آوردن به پرخاش او منجر ميشد. دوباره رفت بيرون، در دفترِ مدرسه او را ديدم و برايم چاي مخصوص ريخت. گفت: ”خانم! نميشه همينجا يه كار به ما بديد، حقوقم داشته باشه؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* برادرش، وحشتناك عصبا ني ميشد. رگِ گردنش ميزد بيرون وتعجب ميكردي كه اين همه خشم چهطور در پيكرِ ضعيفِ يك پسر ده- دوازده ساله، جاي ميگيرد. خودش هم كم پرخاشگر نبود وگاه به برادرش شباهت پيدا ميكرد. ولي بيشترين مشكلِ او اين بود كه آرام و قرار نداشت. ميدانم كه به اين بچهها بيش فعال ميگويند. با او ملايم بودم و ميگذاشتم بيشتر رفت وآمد كند، اما نه با رضايت ونه براي خودش، براي نجات دادنِ كلاس. درواقع علاقهاي هم به يادگيريِ هيچ چيز از او نديدم. يك روز دركلاس دعواي شديدي كرد. مسئولِ مدرسه كه براي چندمين بار خشونتش را ميديد، عصباني شد و از مدرسه بيرونش كرد. همه را بست به فحش، و چنگ و دندان نشان داد. بعدتر، آرام شد. وقتي مدرسه را نداشتيم در پارك براي درس خواندن كنارم نشست. گفت: ذهنم خيلي ضعيف است.گفتم: ميخواهم درس بخواني؟ گفت ميخواهم بخوانم و پيشِ شما هم بخوانم. خيلي طول كشيد تا از ميانِ غيبت ها، عدم حضورها، رفت و آمدهاي مكرر در ساعتِ كلاس و خدماتي كه در واقع بهانهي سرپا بودنش در كلاس بود، حركتي در آموختنش ببينم. رفتارِ مسالمتآميزتري با بچهها پيش گرفت. احساس ميكنم تنشي نيست. دركش كردهام. اعتراف كرده كه نميتواند بنشيند:“ خانم! ميدوني چيه؟ تو مكانيكي كار ميكنم همهش ميرم اينور اونور، ديگه نميتونم بشينم.“ و از او ميخواهم كه قدري كمتر برود بيرون: ”باشه خانم!هفته ي گذشته ،كنارم ايستاد ه بود تا تكاليفش را اصلاح كنم . با يكي از بچه ها بحث مختصري پيش آمد . دعوا نشد و فحشي بر نخاست . اما صورتش براي توضيح خواسته اش ،يك لحظه مچاله وكبود شد .رگ گردنش زد بيرون درست مثل برادرش .من به جاي بحث ميان آنها او را ديدم و شنيدم. در درونم ترسيدم.با خودم گفتم :آيا چيزي را تغيير مي دهيم ،و تا چه حدي؟”

اثر هنري ”غلام اميري“ يكي از دانش ْآموزان كيانا كه حالا در افغانستان زندگي مي كند.
خبرنامهي داخلي (تجربي) گروه فرهنگي- اجتماعي كيانا
سال اول، شمارهي هفتم، اسفند 85 تا نيمه ي خرداد 86
مديرمسئول: سيد بهنام اخوت پور
زير نظر شوراي سردبيري